راميلاراميلا، تا این لحظه: 16 سال و 7 ماه و 20 روز سن داره
رونیکارونیکا، تا این لحظه: 11 سال و 4 ماه و 24 روز سن داره

✿ کوچولوهای دوست داشتنی مامان و بابا ✿

ماجراهاي جديد

سلام دوستان گلم دلم براتون خيلي تنگ شده بود، اميدوارم الان كه ديگه داريم نزديك به عيد نوروز ميشيم همگي سالم و سلامت باشيد و كارهاتون رو به خوبي انجام داده باشيد .  اين روزها وقتي مي زني براي خريدي بيرون مي بيني كلي آدم تو خيابونهاست، با اين كه قيمتهاي خيلي خيلي افزايش پيدا كردن ولي باز هم مردم بيرون هستند و همه به تكاپو افتادن يه جورايي مثل ماشين يا آدم آهني فقط فقط ميدوند، حتي خود ما هم شايد همينطور شده باشيم بعضي وقتها به خودم ميگم واقعاً لازمه يا عادته وقتي فكرش رو مي كنم مي بينم يه جورايي هم قشنگه و هم از روي اجباره در واقع حال و هواي اين روزها باعث ميشه مردم اينجور به خودشون سختي بدهند و همه كارهاشون رو بزارن دقيقه 90 از جمل...
24 اسفند 1390

تولد 2 سالگي قشنگترين پرنسس دنيا

  امروز خيلي روز قشنگيه، بهترين روز براي من، تولد، تولد قشنگترين ثمره عشقم، تولد 2 سالگي فرشته كوچولي زيبام، امروز خاطره بر انگيزه، روزي است كه زندگيم تغيير كرد، امروز روزي است كه خاطرات زيباي از 2 سال گذشته تا به امروز هر لحظه و هر دقيقه اش و هر ساعتش خاطراتي را به همراه داشته و داره،   امروز ساعت 3:30 بعد از ظهر، روزي است كه راميلاي قشنگم به دنيا آمد .  عزيز دلم تولدت مبارك خيلي خيلي دوستت دارم . تولد           &...
13 اسفند 1390

خريد فرش براي اتاق راميلا

    يه چند روزي بود تصميم گرفته بوديم كه براي اتاق راميلا يه فرش بگيريم بخاطر اين ديروز بعد از ظهر آماده شديم رفتيم بازار بزرگ فرش رضا و حسابي تاب خورديم فرشهاشو ديديم ولي زياد به دلم ننشستند به نظرم خيلي قشنگ نبودن، ديدين بعضي اوقات وقتي ميخوايد يه چيزي بگيريد تا به دلتون نشينه نمي خريد، حتي ممكنه  از اون وسيله اي كه ميخوايد بخريد هزار بار و هزار جا هم ديده باشيد ولي تا به دلتون نشينه يه جورايي چشمتون را نگيره نمي خريد، به خاطر اين من هم راستيش اصلاً فرشهاي بازار فرش چشمم رو نگرفتن يا جرقه اي ايجاد نكرد كه باعث بشه من فرشي را انتخاب كنم و بخرم، شايد گذاشتم براي يه وقت ديگه اي، راستي يادم رفت بگم تو اين مدتي كه بازار بزرگ فرش بوديم رام...
30 بهمن 1390

برنامه ريزي براي جشن تولد 2 سالگي راميلا جونم

  اين روزها خيلي دلم براي وبلاگ و دوستان گلمون تنگ ميشه خيلي خيلي دوست دارم بيامو از داستانها و ماجراهاي راميلا تعريف كنم و بنويسم ولي خيلي فرصت نميكنه، چون هم نزديك عيد شده و هم من خيلي كار دارم منظورم هم خونه تكوني شب عيد است و هم درس خوندن خودمو و اين وسط انتظارات ديگران براي غيبت هاي طولاني ما جهت سر زدن به آنها و هم جشن و مناسبتهايي كه فرصت نمي كنيم بريم خلاصه همه از دستمون شاكي هستند ما هم كه چه عرض كنم تنها كاري كه ميتونيم انجام بديم اينكه بگيم چشم ........ راميلاي قشنگم اين روزها حالش كمي بهتر شده آبريزش بينيش قطع شده ولي كمي همچنان خلط راه گلوشو ميگيره ولي با اين حال خيلي بهتر شده خدارو شكر، حالا كه داريم ...
29 بهمن 1390

دلتنگي

                 سلام سلام ما اومديم             حالا كه اومديم نمي خوام راجب مريضي و بيماري براتون بنويسم ولي چه كنم راميلاي نازم حدود 3 تا 4 روز سرما خوردگي پيدا كرده اون هم از نوع شديد طوري كه چشماش خيلي كوچولو و زيرشون هم قرمز شده آب ريزش بيني هم كه بماند قربونش برم هي عطسه ميكنه و آب ريزش هم كه دست از سرش بر نمي داره، اون هم كه اصلاً خوشش نمياد مي زنه زير گريه از يك طرف ديگه هم پاهاش سوخته حسابي وقتي ازش مي پرسم كه كجات درد مي كنه اشاره ميكنه به پاهاش بعد به سرش و بعد هم به بينيش . از ي...
26 بهمن 1390

تولد 1 سال و 11 ماهگی رامیلا جون

  تولدت مبارک عزیز دلم قربونت برم امروز هم رسید من هم چون خیلی سرم شلوغه و درگیر امتحاناتم هستم نتونستم خیلی بهت رسیدگی داشته باشم این روزها خیلی خیلی شیرین تر از قبل صحبت میکنی و کارهایی که انجام میدی خیلی جالب شدن و کنجکاوی هایی که میکنی خیلی قشنگ هستند. از اونجایی که امروز تولد 23 ماهگیت بود من امروز امتحانم خیلی خوب دادم یه جورایی شارژ شدم به خاطر اینکه برنامه ای هم برای تولدت نداشتیم تصمیم گرفتیم که من و بابایی ببریمت قلعه سحر آمیز ( که میشه گفت یک سرزمین بازی است و هر طبقه اش یک وسیله بازی وجود داره  که به درد گروه سنی های مختلف میخوره ) و یکمی تفریح کنیم, راستش واقعاً خوش گذشت رام...
17 بهمن 1390

گردش چند روزه

     اين روزها حسابي به ما خوش گذشت و بعد از اين همه شلوغي و درس و كتاب و كار، اين چند روز يه جورايي ميشه گفت مرخصي و تفريح اجباري بود هر چند شبها دير ميخوابيديم و صبح هم زود بيدار ميشديم ولي روي هم رفته خيلي خوش گذشت و خوب بود، روز سه شنبه ما از سر كار برگشتيم خونه و بعد از اينكه غذا رو خورديم و شروع كرديم به مرتب كردن و گردگيري و جارو زدن چون قرار بود مامانا و عمه ندا و عمو نيماي راميلا بيان خونه ما به خاطر همين حسابي خودمون رو مشغول كرديم البته من از روزهاي قبل هم خونه رو جارو زده بودم و هم گردگيري كرده بودم ولي از اونجايي كه خاك دست از سر ما بر نمي داره و ساعتي روي وسايل خونه ميشينه يعني اگه...
8 بهمن 1390

دکتر رفتن رامیلا

  روز شنبه بعد ١/٥ ماه ( یکماه و نیم ) آخر رامیلا رو تونستیم ببریم دکتر که صورتش رو دکتر ببینه و نظرش رو بده از اونجایی که آقای دکتر تشریف برده بودن خارج از کشور , ما روز شنبه بعد از اینکه از سر کار برگشتیم با مطب دکتر تماس گرفتیم و بهمون نوبت ساعت 8:30 شب رو داد ما هم تا کارهامونو انجام دادیم و بعدش راه افتادیم رفتیم مطب نشستیم تا نوبتمون بشه که تقریباً یه 2 ساعتی شد و جاتون خالی رامیلا خانم هم حسابی مطب رو گذاشت روی سرش حسابی همه رو مشغول کردو همه مراجعه کنندگان هم سرگرم شدن حسابی به کارها و حرف زدن رامیلا خندیدن تازه این وسط با یکی و دو تا از مراجعه کنندگان دوست شد و با هم یکمی بازی کردن . خلاصه نوبت ما شد و رفتیم سراغ دکتر رامیلا...
3 بهمن 1390